سلام به همه دوستان
در این پست دعوتتان می کنم به خواندن غزلی از دوست نازنینم
،سید ابوالفضل صمدی ،غزلسرای برجسته کشور،که تقدیم شده است به سید محمد خاتمی،که این روزها هر وقت به یاد او و لبخندهای همیشه بر لبش می افتم،ناخواسته این بیت از حافظ را با خود زمزمه می کنم:
راستی خاتم فیروزه بواسحاقی
خوش درخشید،ولی دولت مستعجل بود.
این غزل ابوالفضل صمدی به نوعی جوابی به گستاخی های متشاعران معلوم الحالی است که بزرگترین آرزویشان این است که کاش هم عصر سلطان محمود و امثالهم بودند!!!!
مثلا کسی که با دوم خرداد که نسیم آزادی را با بادهای قلدر اشتباه گرفت و شعری به سید عزیز،سید محمد خاتمی تقدیم کرد.اما بعد از آن به اشتباه خود پی برد و بادنمایش را به کار انداخت!!!
و حالا در این کار آنقدر موفق پیش رفته است که در قالب شعر که نه،شاید بشود گفت نظم،شعر خود را از خاتمی پس می گیرد!!!!
من واقعا از دوستانی که با این فرد در ارتباط هستند می خواهم از او بپرسند،که خود را با چه کسی اشتباه گرفته است؟!!!
بیشتر از این سرتان را درد نمی آورم.
و اما غزل
تمام روزنه ها برنگاه ما بسته است
نگاه کن همه ی روزنامه ها بسته است
سکوت کرده چرا جنگل زبان گنجشک
زبان کوچک گنجشک ها چرا بسته است ؟
کبوتری که خدا بال داده تا بپرد
شکسته بال وپریشان و دست و پا بسته است
چه شد که خاتم فیروزه دست دیو افتاد
چرا لبان تو از شرح ماجرا بسته است ؟
بخند ٬ بازدراین روزگار تیره بخند
که عمر ما به همین خنده ی تو وابسته است
تویی که آب نبستی به روی دشمن خویش
ببین زمانه به روی تو آب را بسته است
ازاین قبیله کجا می توان شکایت کرد
به روی ما که در خانه ی خدا بسته است
به تار حنجره ام چنگ می زند فریاد
چگونه بشکنم این بغض را فضا بسته است.
نمی دانم چه باید بگویم
شاید این شعر ......
زمین ! بایست
زمین! نچرخ
نچرخ که منتظرند
در پاییز پیراهن نارنجی تنت کنند
جارو به دستت بدهند
و محکومت کنند
تمام خاطرات بهار را
از ذهن خیابان ها پاک کنی.
زمین! بایست
زمین!
نچرخ
برای من
برای تو
برای همه....
می خواستیم ترانه ای برای آزادی بگوییم
که سر از حبسیه ها در آوردیم.
انگار زندان بانان می دانستند
ما در کنار آنها
شعرهای زیبا تری می نویسیم.
حالا چه فرق می کند
در خانه از تلفنت بترسی
در پارک از ناشناسی روزنامه به دست
یا آخرش ،از پیراهنی آبی
که اعتراف می کند.
اصلن، جنگل به ما نیامده
همان بهتر که در دریایی شنا کنیم
که لگد به لگد
سرخی اش را
مدیون پوتین است
طرح 1
آزادی
میدانی بود
که هرگز به ما ندادند.
طرح 2
وطن
کفن...
قافیه هایی تکراری
که بوی مرگ می دهند.
برای رضا قلی زاده، و تنهایی های مشترکمان......
سیگارهای پشت هم یعنی که تنهایی
یعنی که درگیر هزار آیا و امّایی
عمری گذشت و روزهایت مثل هم طی شد
یک عمر بی حاصل ولی دلخوش به فردایی
دیوانگی هایت ندارد حاصلی شاعر!
دنیا حقیقت دارد و تو غرق رویایی
در تنگ دنیایت اسیری و تمام عمر
در حسرت یک لحظه موّاج دریایی
هر جا روی دنیا برای تو همین رنگ است
مثل تمام ماسه ها محصور صحرایی
عاشق شدن مرگ است،مرگ نابهنگامی است
مرگ است،امّا بی نهایت مرگ زیبایی
سلام
اتفاقات تلخ و شیرین بسیاری در این زمستان افتاد
شیرین ترینش............(در آینده توضیح خواهم داد)
جشنواره شعر فجر هم تلخ بود هم شیرین،انتخاب به عنوان یکی از
نامزدهای نهایی سرو بلورین شیرین بود،و برگزیده نهایی نشدن،کمی تلخ!
یاد حرف اون فوتبالیست افتادم که می گفت:حذف در مقدماتی بهتر از باختن در فیناله!
به هر حال گذشت،و دور باطل عمر من، یک بار دیگه به بهار رسید.
تلخ ترین اتفاق هم بدون شک انصراف خاتمی از کاندیداتوری بود.....
امیدوارم سال خوبی منتظر همه دوستان و حتی دشمنان باشه.
و اما شعر:
نقاشی روی دیوار پارک
ادای گل همیشه بهار را خوب در می آورد
کبوترها به هر جان کندنی شده
خودشان را از چاه های نفت بالا می کشند
این پرنده هم، ترجیح می دهد
جیره هر روزه ی قفس را
به آوارگی از پی دانه ای که نخواهد یافت
من و تو هم
هر وقت صلاح بدانیم
باران مصنوعی را راه می اندازیم
بهار می خواهد بیاید چه کند؟
ملافه سفيدي را كه
آسمان
روي جنازه زمين كشيد
با لباس عروس اشتباه گرفتيم
و به ميمنت زمستان
جشن برپا كرديم
خیال كرديم
ميوه ها فصل ها را جا به جا مي كنند.
سيصد و شصت و پنج حسرت را همچنان مي كشم به دنبالم.....
سلام دوباره خدمت همه دوستان
مانند پست قبل اگر بخواهم خاطره نگاري كنم،بايد اشاره كنم به چهارمين كنگره سراسري همسفر با پاييز كه مهر ماه در كاشان برگزار شد،جاي همه دوستان خالي،از مهرباني عزيزان كاشاني هر چقدر بگويم كم است.
آبان اما براي من،با سالگرد قيصر شعر ايران آغاز شد كه دوم آبان در خانه شاعران ايران برگزار شد،روحش شاد.
اواسط آبان هم،گرگان ميزبان جشنواره سراسري گلدسته هاي سپيد بود،كه بهانه اي شد براي ديدن مجدد دوستان عزيزم،باز هم جاي همه دوستان خالي.
و اما شعر:
اتفاق تازه ای نخواهد افتاد.
تمام سیگارهای دنیا را هم که دود کنی
تنهایی ات
توجه هیچ کسی را
جز پیرمرد سیگار فروش
جلب نخواهد کرد.
مخاطب شعرهایت هم
تنها بادهای هرزه گردی هستند
که از بد روزگارشان
از خانه تو می گذرند.
تلفن هم
دیگر آن قاصد خوش خبر سابق نیست.
حالا می توانی
با خیال راحت
جلوی پنجره بنشینی
و آرزو کنی
که کاش
تنهایی هم
مثل عشق
تنها مفهومی انتزاعی بود.
سلام
یک بار دیگر آمدم تا این جا را سر و سامانی بدهم.
دوستان توصیه کردند که قبل از هر شعر،چند سطر بنویسم.
تابستان در حال گذار برای من،با پذیرفته شدن در دوازدهمین دوره دفتر شعر جوان آغاز شد،که هفدهم مرداد
در محل خانه شاعران ایران افتتاح شد،البته این بار بدون قیصر......
.
.
.
.
.
این چند سطر خالی، اتفاقاتی است که از هفده مرداد تا پنج شهریور رخ داد!
البته هنوز دامنه دارد،هنوز هم که هنوز است......
ششمین جشنواره سراسری شعر جوان با عنوان "ساوالان" ششم و هفتم شهریور در اردبیل برگزار شد.
زیبا ترین قسمت جشنواره برای من دیدن دوستانی بود که حدود یک سالی بود نمی دیدمشان،احمد بیرانوند،مهدی زارع،یوسف خوش نظر
وپیام جهانگیری و اردشیر تیموری و و و....
و البته دوست عزیزم،سعید توکلی که چند ماهی بود نمی دیدمش.
حسن ختام جشنواره برای من،البته اختتامیه جشنواره بود، که طی آن،در قسمت شعر نو،بنا بر رای داوران محترم از من تقدیر شد!!
**
می خواستم بعد این وقفه با همان شعر سپیدی که در جشنواره برگزیده شد بروز شوم،اما در آخرین دقایق روز تولدم، غزلی متولد شد،همان وقت که نا امیدانه منتظر بودم که شاید او......
وامّا غزل:
قسمت نشد تا با تو یکدم همسفر باشم
من باد پاییزم که باید در بدر باشم
شب در وجود تار من عمریست پیوسته است
تقدیر من این است، شام بی سحر باشم
وقتی که در هفت آسمان از تو نشانی نیست
دیگر چرا در حسرت پرواز و پر باشم؟
"من" بی تو دردی را دوا هرگز نخواهد کرد
می خواستی تا تکدرختی بی ثمر باشم
آرامش من با تو بود و بعد تو حالا*
شاید که بهتر باشد از تو بی خبر باشم.
*:او بخواند: سارا
بخواب هلیا،دیگر دود دیدگانت را آزار نخواهد داد...
نادر ابراهیمی هم....
و باز هم غزل

